چاپ فرستادن به ایمیل
چهارشنبه, 06 مرداد 1389 ساعت 09:19

او امید مظلومان است
او بر ظالمان خواهد تاخت

خلیفه ی ظالم عباسی، خشمگین و برافروخته، مشت هایش را بر دسته های تختی که بر آن نشسته بود، کوبید و فریاد زد: یعنی چه که نتوانسته اید کسی را پیدا کنید؟

صدایش در فضای وسیع قصر که سقف بلند و ستون های قطور زیادی داشت و از پنجره های مشبک بلندش نور به داخل می آمد، پیچید مرد بلند قامت و درشت استخوانی به حالت خضوع در برابر خلیفه ایستاده بود و به نظر می رسید درجه ی نظامی بالایی دارد، با لحنی پوزش طلبانه گفت: خلیفه به سلامت باشد! من و سربازانم وجب به وجب خانه را گشتیم. تمام اتاق ها، سرداب، پستوها. اما کسی که مورد نظر بود را در خانه ی علی الهادی نیافتیم.

خلیفه از روی درماندگی نگاهی به وزیر خود که در کنارش ایستاده بود، انداخت و پرسید: تو چه می گویی؟ نظر تو چیست؟

وزیر تعظیم کوتاهی کرد و گفت: خلیفه خود بهتر از من می داند که خبر وجود آن کودک که توسط برادرش به ما گزارش شده، جای شک ندارد. علی الهادی ، که شیعیان او را امام یازدهم خود می دانند، وفات یافت و اینک شیعیان، کودکی  را که از او به جا مانده، امام و پیشوای خود می دانند کودکی که او را مهدی می خوانند و از دیرباز در میان مردم این سخن رواج داشته که او بر ضد حکومت خواهد شورید و خلیفه را از حکومت ساقط می کند.

خلیفه با سردرگمی دستانش را در هوا چرخاند و با عصبانیت گفت: پس کو؟! بازرسان و سربازان که از جستجو در خانه ی علی الهادی نتوانسته اند چیزی بیابند.

وزیر با هوشمندی نگاهی به رئیس گروه تجسس که همچنان در برابر خلیفه ایستاده بود، انداخت و گفت: شاید آن هنگام که سربازان مشغول غارت کردن و تاراج اموال و دارایی های خانه ی علی الهادی بوده اند، آن کودک پنج ساله فرصت فرار یافته و از دست آنان گریخته باشد. با شنیدن این حرف، خلیفه گویی از هم وارفته باشد، با بی حالی بر پشتی تخت تکیه داد و زیر لب نجوا کرد: وای بر ما! یعنی تو می گویی که ممکن است آن کودک الان در گوشه ای از این شهر، در خانه ی یکی از شیعیان پنهان شده و منتظر فرصت مناسبی برای رهبری شورش بر ضد دستگاه خلافت ما باشد؟

و بعد به سمت جلو خیر برداشت و با خشم  به رئیس گروه تجسس توپید: اگر این گونه باشد دستور می دهم که سر از تن همه ی شما برگیرند.
او بر ظالمان خواهد تاخت

رنگ از چهره ی مرد نظامی پرید و من من کنان گفت: سرورم! شاید بهتر باشد از همسر علی الهادی در این باره بازجویی شود. اگر او کودکی به دنیا آورده، مطمئناً نمی تواند از ما پنهان کند. اگر او را مورد مطمئناً نمی تواند از ما پنهان کند. اگر او را مورد سوال و بازجویی قرار دهیم، بسیاری از حقایق آشکار می شود.

خلیفه در حالی که به ریش کم پشت خود دست می کشید، با حالتی متفکرانه دوباره به تخت تکیه داد و پس از لحظه ای سکوت گفت: فکر خوبی است. فوراً همسر علی الهادی را به قصر بیاورید. او می تواند راز بودن یا نبودن این کودک را برایمان افشاء کند.

زن جوان داغدار، که به تازگی شوهر خود امام علی الهادی، پیشوای یازدهم شیعیان را از دست داده بود، در حالتی از حزن و اندوه در برابر خلیفه ایستاده بود. خلیفه با لحنی که سعی می کرد مهربان باشد گفت: می گویند که علی الهادی صاحب کودکی است که او را مهدی می نامند او همان کسی است که در میان مردم مشهور است. بنابر گفته ی پیامبر روزی قیام می کند و اساس حکومت های دیگر را به هم می ریزد.

زن جوان پرسید: من چه باید بکنم؟

وزیر گفت: تاکنون کمتر کسی است که آن کودک را دیده باشد می گویند علی الهادی کودک خود را جز به خواص به کس دیگری نشان نداده چون می ترسیده که از طرف حکومت، کودکش شناسایی و کشته شود.

زن جوان با چهره ای مصمم گفت: اگر به کسی نشانش نداده، پس چطور شما این چیزها را می دانید؟

وزیر گفت: پسر بزرگ علی الهادی، این اطلاعات را به ما داده است. او گزارش کرده که پدرش کودکی به این اسم دارد.

زن جوان پوز خندی زد و گفت: منظورتان «جعفر کذاب» است. همه ی مردم می دانند که او جوانی نابکار است و پدرش به یاران خود فرمان داده که از او دوری جویند و با او ارتباط نداشته باشند.

وزیر با صدای تحکم آمیز گفت: اما او در آن خانه زیسته و مطمئناً می داند که پدرش از همسری دیگر کودکی داشته یا نه.

زن جوان با جسارت گفت: پس اگر این گونه است، از خود او بخواهید که مخفی گاه این کودکی را که ادعا می کند وجود دارد به شما نشان بدهد.

 
نظر شما در خصوص این سایت چیست ؟